فــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیـــــــــــــــــــــــــــــــــک
 

لوگو


وبلاگ های نی نی


 

farnik

30 آذر 90


farnik1.jpg

farnik2.jpg

farnik4.jpg

دو سال و یک ماه و نیم

صبح ها تقریبا سخت از خواب بیدار میشه و شبها به نسبت گذشته بهتر می خوابه. ساعت نه و نیم - ده دیگه با باباش میره مسواک میزنه و بعدش میاد منو بوس می کنه و یکی دو تا بوس هم توی هوا قبل از اینکه برسه به من میده و بعد میره میخوابه.
قبل از خواب روی تخت اول یکمی برای خودش زمزمه میکنه و بعد دیگه پلک هاش سنگین میشه و میخوابه. دستهاش را هم روی هم میذاره می خوابه. نمیدونم اینو از مهد کودک یاد گرفته یا نه ولی به احتمال قوی توی مهد کودک یاد گرفته.
گاهی اوقات وسط خواب هم بلند میشه و آب میخواد و آنقدر همت داره که تا آشپزخونه هم میره.
توی هفته پیش٬ یک بار وسط خواب بلند شد که آم آم ( غذا) می خوام.
پیتزا و پلو خورش و کلم بروکلی و فلفل دلمه ای و قارچ و خیار و بستنی و آش و نون از خوردنی های مورد علاقه اش هستند.
علاقه شدید به عروسک بازی و ماشین بازی داره. وسط غذا خوردن بعضی موقع ها میره و سه تا عروسکشو میاره که بهشون غذا بدیم. یک بار هم دو تا از ماشین هاشو بغل کرده٬ خوابید.
اکثرا شلوارهاشو خودش پا می کنه.
چهار بار هم تا حالا از توالتش یا بقول فلامانها پُتیِه استفاده کرده و چند بار هم سرکارمون گذاشته و فقط بیب داشته و پوشکش را باز کردیم نشسته روی پتیه!
هر روز کتابهاشو از روی طاقچه میارم براش پایین ورق میزنه و می خونیم. فکر کنم یکی از لذت بخش ترین کارهای دنیا بازی و کتابخوندن برای بچه است.
علاقه اش به اسباب بازی های چند تیکه و کوچیک خیلی بیشتر از بقیه است.
هر از چند گاهی هم با ابزار های موسیقی که کادوی تولدشه شروع میکنه به هنر نمایی. البته برای این کار یک سن مخصوص هم برای خودش پیدا کرده و اون جایی نیست جز میز تلویزیون. میره اون رو میشینه و بعدش همه باید توجهشون بهش باشه و شروع میکنه به ساز دهنی زدن یا ....

شیطنت !

28 مهر 90

*پریروز فرنیک یک جمله ناقص گفت: مامان من اینو { میخوام}

*از دیروز هم به من که مادرش باشم میگه مایا! نمی دونم مامان و مارلین - مربی مهد کودک- را با هم

قاطی کرده به این نتیجه رسیده یا چی؟!

امروز توی راه برگشت از مهد کودک تا خونه هی فرنیک میگفت مایا!‌ منم بهش میگفتم صغرا! می

خندیدیم. البته یکمی هم که گذشت دیدم صغرا هم بهش میاد از بس جوجه است:)

دردلهای مادرانه:) فقط جهت ثبت در تاریخ

18 مهر 90

در یک عملیات دو مرحله ای استشهادی٬ موهای فرنیک کوتاه شد.

بعد همه گفتند آخه چرا موهای این بچه را کوتاه کردی؟ !

راستش توی مرحله اول بعد از هزارمین باری که

تنظیم کردم تا چتری های در چشم فرورفته اش را کوتاه کنم٬ یک دفعه آروم شد و من گول خوردم و تا

دست به قیچی شدم با یک وووووول ٬ همه چیز به هم ریخت. البته به نظر من که خوب پیشرفت ولی

خب نظرات دوستان چیز دیگه ای میگفت.

در مرحله دوم٬ پشت موهای فرنیک هم کوتاه شد که همه چیز به هم بیاد. به نظرم باز خوب شد. هنوز

ولی کسی در مورد پشت موهاش نظر نداده.

ولی در کل خیلی خوشحالم که کله فرنیک سبک شده.

بچه٬ شیرین و خوشمزه

5 مهر 90

-مارلین - پرستار فرنیک- می گوید که فرنیک روزی یک لغت فلامان یاد میگیرد. درست یا غلطش را نمی

دانم ولی سعی ام بر این است که در خانه همه حرفهایم برایش فارسی باشد.

-صبح صداش میکنم که بیدار شه٬ از این بغل به اون بغل میشه ولی بیدار نمیشه. بعد پتو را از روش

میکشم٬ چشماشو باز کرده میگه: مامان نِی! نِی*!

بعد پتو را میکشه تا گردنش بالا و چشماشو می بنده .

بعد من دوست دارم بُکًشمش از بس بچه بیست و دو ماهه سرتقیه.

بعد از کلی کلنجار و غر بالاخره بلند شده و توی بغلمه که ببرم بشورمش٬ بهش میگم ببین من که مهد

کودک نرفتم ولی عشقم این بود که صبح زود بلند بشم برم مدرسه . سرشو میذاره روی شونم.

بعد فکر میکنم گناهیه خب٬ با اون پوشکش

*نِی به فلامان میشه نَه

گاهی که کلافه است و میبینه که به حرفش گوش نمیکنی میگه :نِی٬ no ٬ نَه

البته با همه اینها هم کله اش را تکان میده که اون پشت موهای فرفریش می کشه آدمو

کوچولویی با ذهنی ناشناخته

15 مرداد 90

دیروز دست به موهایش کشید و گفت مو. بعد آمد موهای من را کشید و گفت مو. گفتم برو موهای بابا را هم نشانش بده٬ نک پنجه و شادمان رفت و دست کشید به سر حنیف.
فکر می کنم آخرین باری که موهایش را به او شناساندم تقریبا یک سال پیش بود.

6 مرداد 90

IMG_1534.jpg