Farnik Logo
 

« April 2010 | اول اول بلاگم | July 2010 »

همه ی June 2010

20 خرداد 89

جوونم براتون بگه که چند روزیه که شروع کرده به غلت زدن. هی مثل ماشین هم میچرخه .

وقتی هم که توی تختش خوابیده باشه و بیدار بشه باید سریع رفت و بهش رسید وگرنه که می چرخه و میره زیر جای تعویضش و هی با کله میکوبه به جای تعویض یا آنقدر نزدیک پکیج موسیقی ونور و ویبره میشه و هی سرشو می کوبونه به اون که خدا نکرده یا خودش از هوش بره یا دستگاه منهدم بشه!

از پری روز هم که با خوشحالی می شینه البته نباید بخنده که در اون صورت شل میشه و به جهت نامعلومی پرت میشه. یعنی یا به راست و چپ میوفته یا به جلو یا به عقب و در هر صورت بعدش هم یک ملق میزنه.

خلاصه من به این فکر میکنم که کم کم داره خطرناک میشه و باید دست به دعا بشیم

| | محبت های شما (0)

22 خرداد 89

راستی ایکاش بادبادک داشتیم!

دیروز با فرنیک رفته بودیم پیک نیک! باد خنکی میومد. خنکای ملسی بود.
طفلکی بچه ام فکر میکرد دارن باهاش بازی می کنن هی میخندید. توی کالسکه اش لم داده بود و از اینکه باد میومد خیلی خوشحال بود و لنگهاشو که از سرما یخ کرده بود سیخ جمع میکرد و میاورد بالا و هر چقدر هم تلاش می کردیم جوراب پاش کنیم لجبازی می کرد و پتو را از روش کنار می زد. کلی با هوای خنک تمیز و باد بازی و شادی کرد.
راستی دیروز برای اولین بار استخوان جوجه کباب به لثه های ظریفش کشید و چقدر حرص خورد . البته اول کلی حرص خورد که جوجه میخوریم آن هم جوجه ذغالی و بعد کلی حرص خورد که بویش می آید ولی نمی تواند بخورد و بعد هم که استخوان را به لثه کشید( خب به دندونش نکشید به لثه اش کشید دیگه!)کلی حرص خورد که چرا تا به حال همچین چیزی نصیبش نشده بوده!
البته نا گفته نماند که دیروز با یک گربه ناز نازی هم معاشرت نمود و دست هم به طرف گربه برد و بعد با روروءک به دنبالش افتاد. این دومین گربه ای است که با فرنیک معاشرت می نماید:)!

| | محبت های شما (2)

23 خرداد 89

89-01-21-002.jpg

| | محبت های شما (5)

مخلوط!

دیروز فرنیک واکسن مننژیت زد و تا امروز بی حال بود و البته کمی تب هم داشت.
آنقدر غر غر کرد که حد نداشت. هی غر و ناله. هم دلم براش می سوخت هم کلافه شده بودم که اینقدر توی این یک ماهه این بچه اذیت شده و همش درد و مریضی داشته. یک دو روزی هم دچار یبوست شده بود و با فشار کارش را انجام میداد. وای هم خنده ام میگرفت موقع زور زدن هم دلم براش کباب می شد ولی خب خدا را شکر بهتره .
نمی دونم نوشته بودم یا نه که فرنیک در همه حالی البته به غیر از زور زدن ! یک سری آو از خودش در میاره. هی چندین بار یک چیزی را تکرار میکنه. البته هر بار هم با یک تن. مثلا وقتی میخواد بیاد بغل من و از دست باباش کلافه شده هی میگه:نَ نَ نَ نَ نَ ٬ وقتی از خواب بیدار میشه و تختشو به لرزه در میاره هی میگه: ماماماماما و...
با روروئک هم که بیاد آشپزخونه دیگه من را کلافه میکنه. اگر صداش در نیاد حتما و صد در صد داره خراب کاری میکنه یا داره یک چیزی که آویزونه را می کشه که بخوره یا پارک کرده بغل سطل آشغالی ـ قشنگ روروئکش را جلو و عقب میکنه تا در زاویه مناسب قرار بگیره و نهایت استفاده را از آشغال ها ببره .
در سه صورت هم با شتاب و عجله میاد پیشت:
۱- وقتی در یخچال باز میشه
۲- وقتی در کابینت باز میشه
۳- وقتی کشو کشیده میشه بیرون
۴- وقتی در ماشین ظرفشویی بازه و سبد ظرفها بیرون کشیده شده که خنک بشن. البته در این مورد اصلا ایشون متوجه سوزش نمیشن وهی دوست دارن که بشقاب ها را با دستشون لک لک کنن . حالا دیگه کش و قوس ها برای رسیدن به این ظرفها را هم خودتون تصور کنید.
در سه صورت هم بهش بر میخوره:
۱- وقتی من میخوام برم دستشویی( فکر میکنه این یک جایی که ما را از هم دور میکنه!)
۲-وقتی بهش بی توجهی بشه
۳-وقتی یک چیزی که دستشه ازش گرفته بشه٬ مخصوصا این روزنامه ها! برای اینکه روزنامه ها ناراحت نشن چون من که فرانسه بلد نیستم و حتی ورقشان هم نمی زنم !‌ فرنیک خانوم با علاقه تمام میاد می خورشون! قشنگ دور تا دور روزنامه ها را بدون ذره ای جا انداختن می خوره.این اتفاق البته دو بار بیشتر نیوفتاده و فکر کنم برای همین هم یبوست گرفت. جنس کاغذهاش قابض بوده!
خلاصه که روزگاری داریم با این وروجک دوست داشتنی دپورتی!

| | محبت های شما (3)

24 خرداد 89

مرتبط به پست ای کاش بادبادک داشتیم!

IMG_0907.jpg


IMG_0952.jpg


IMG_0914.jpg

| | محبت های شما (3)

27 خرداد 89

اتوبوس سواری!

IMG_0985.jpg

IMG_0986.jpg


IMG_0989.jpg

| | محبت های شما (0)

5 تیر 89

من و درخت

IMG_0981.jpg

| | محبت های شما (6)