راستی ایکاش بادبادک داشتیم! |
دیروز با فرنیک رفته بودیم پیک نیک! باد خنکی میومد. خنکای ملسی بود.
طفلکی بچه ام فکر میکرد دارن باهاش بازی می کنن هی میخندید. توی کالسکه اش لم داده بود و از اینکه باد میومد خیلی خوشحال بود و لنگهاشو که از سرما یخ کرده بود سیخ جمع میکرد و میاورد بالا و هر چقدر هم تلاش می کردیم جوراب پاش کنیم لجبازی می کرد و پتو را از روش کنار می زد. کلی با هوای خنک تمیز و باد بازی و شادی کرد.
راستی دیروز برای اولین بار استخوان جوجه کباب به لثه های ظریفش کشید و چقدر حرص خورد . البته اول کلی حرص خورد که جوجه میخوریم آن هم جوجه ذغالی و بعد کلی حرص خورد که بویش می آید ولی نمی تواند بخورد و بعد هم که استخوان را به لثه کشید( خب به دندونش نکشید به لثه اش کشید دیگه!)کلی حرص خورد که چرا تا به حال همچین چیزی نصیبش نشده بوده!
البته نا گفته نماند که دیروز با یک گربه ناز نازی هم معاشرت نمود و دست هم به طرف گربه برد و بعد با روروءک به دنبالش افتاد. این دومین گربه ای است که با فرنیک معاشرت می نماید:)!
.jpg)


نظرات
سیما :
ای بابا یه عکس بگذارید از این فرنیک خانوم ناز. دلمون پوسید!!
سیما - June 12, 2010 11:07 AM
سارا :
تازه اول بانمکیشه.هر چه بیشتر عاقل بشه بامزه تر میشه!
از طرف من یه بوس بزرگ ازش بکنید
سارا - June 12, 2010 5:54 PM