Farnik Logo
 

« June 2010 | اول اول بلاگم | August 2010 »

همه ی July 2010

11 تیر 89

یک کله کوچولوی دوست داشتنی!

چند لحظه ای سکوت
یک دست کوچولو از پایین میاد بالا و لبه تخت را میگیره
یک دست کوچولوی دیگر هم بهش اضافه میشه
بعد
یک کله کوچولوی دوست داشتنی با دوتا چشم قلمبه سیاه کوچولو رویت میشه
بعد
یک لبخند خیلی خوشگل لثه های دخترک را آشکار میکنه
بله!
فرنیک خانوم امروز نه یک بار نه دو بار بلکه چهار بار روی تختشون ایستادند و البته به همین میزان هم پرت شدند روی تخت!
با خوشحالی تموم دنیا را داشت از یک زاویه دیگه میدید و همین طور هم برای خودش آواز می خوند!
دیگه کارم در اومده اساسی!

| | محبت های شما (0)

مادرانه!

دیدید بعضی از مادرها بعضی کارها را که گمان می کنند بچه انجام میدهد را در بوق و کرنا می کند بعد می فهمند اشتباه می کرده؟ یا دیدید مثلا بچه اصلا حرفی نمی زند ولی مادر در تصوراتش میگوید آره مثلا بچه اینو میگه و اونو میگه ولی واقعا وقتی بچه را می بینی اصلا بچه حرف هم نمی زند؟!
حالا من چون خیلی از این دست دیده ام برای همین خیلی کارهایی که فرنیک میکنه را تا مطمئن نشم که این کار اتفاقیه یا اینکه فرنیک فهمیده این کار را انجام میدهد ثبتش نمی کنم . شاید یکی از دلایلی که زیاد نمی نویسم این است.
با همه این شرح و تفسیر می خواستم بگم که فرنیک چه میکنه !
آدمها را خوب از هم تشخیص میده. از هیچ آدمی بر اساس رنگ چهره نمی ترسه. مثلا امروز توی متر یک مرد سیاه با موهای بافته دید و کلی هم نیشش تا بنا گوشش باز بود!
از بی توجهی آدمها نسبت به خودش کلی ناراحت میشه و گریه می کنه و یک چیزهایی هم مثل شکواییه به زبون میاره و اکثرا در این مواقع چشماش قشنگ بازه و برخورد همه را هم زیر نظر داره! به هیچ طریقی ساکت نمیشه مگر با بغل کردن و نوازش. اگر هم هی بغل به بغل بشه بهتره که می فهمه داریم بهش توجه می کنیم!
خوشبختانه تا حالا از حیوانها مخصوصا سگ و گربه که اینجا زیاده نمی ترسه. سعی هم در گرفتنشون داره!
بخاطر گرمای هوا شدیدا با پوشک کردن مخالفه و سعی در کندنش داره!
با هول هولکی لباس پوشیدن مخالفه و تا جایی که میتونه دست و پاشو سفت میکنه .
عاشق حمام و آب بازیه. بطور معمول هفته ای چهار بار حمام میره که قبل از شست و شو یک ربع تا نیم ساعت در وان بازی میکنه و عاشق جوجه اردک ها و کتاب حمومشه ( کتاب کادویی عمو محمد حسین)
تا جایی که تونستم ترسش از آب را ریخته ام و الان بازوهاش را می گیرم و طاق باز از سر تا ته وان می کشمش و فقط صورتش زیر آب نیست. برای تنفسش کاری نمی کنم فعلا چون خودم تنگی نفس دارم ترجیح میدم یکمی بزرگتر بشه بعد بره زیر آب. البته توی این فیلم های آموزش شنا برای کودکان دیده ام که میگن اول بچه باید به آب اعتماد کنه و باهاش ریلکس بشه و بعد خود به خود نفس گیری هم انجام میده.
آنقدر خودم توی آب پاهامو تکون دادم که دیگه وقتی میاد توی وان همش داره شلپ شلپ آب می پاشه.خلاصه توی آب جولان میده و هر وقت که میبرمش حموم کلی کمر درد میگیرم.
علاقه خیلی زیادی به لب تاب و موبایل و سیم و کنترل داره و اینها را می بینه کلی شاد میشه مخصوصا وقتی لب تاب را فتح کنه و دستش روی کیبورد باشه و صفحه تغییر نور و رنگ پیدا کنه.
چند روزیه آب را از قصد با شیشه شیر بهش میدم که بیرون از خونه با شیشه شیر بخوره. روندش کنده ولی خب فکر می کنم نتیجه بخشه چون سر پستونک شیشه دفرمه شده!
خیلی خوب بچه ها را از بزرگسالان تشخیص میده و میونه اش با بچه ها خیلی خیلی بهتره. اصلا خنده ها و حرکاتی میکنه که توی بهترین حالت ها با من هم نداره. یعنی یک جنس دیگر بازی را نشون میده.
از روروئکش به عنوان تانک استفاده میکنه و هر جا که نتونه ازش رد بشه یا بخواد منهدمش کنه میره عقب میاد جلو و محکم میزنه بهش.
عاشق دامن گل گلی من٬گردنبدم٬موهام٬‌کلیبس سرم هست.
هر از چند وقت هم بوسم میکنه. سرشو میاره جلو و دهنشو باز میکنه و چند ثانیه میذاره روی لپم و یکمی تکون میده و بعد می خنده و ذوق میکنه ـ با صدای بلند میخنده و فکشو میاره جلو و سرشو تکون میده= ذوق کردن ـ و البته منو دیوونه میکنه از خوشحالی!
بوگیر ماشین ظرفشویی را هم خیلی خیلی دوست داره. نمیدونم بخاطر رنگشه ( یک طرفش زرده و یک طرفش سبز) یا بخاطر شکلش( دایره است )
عاشق یک برس آشپزخانه ای هم هست که قرمزه و تهش بادکش داره٬ ایضا با یک قیف قرمز هم دوسته !
وقتی عطسه میکنه میخنده!
گاهی اوقات الکی سرفه می کنه که براش موچ بکشم .
باد را هم خیلی دوست داره و فکر میکنه یک جور بازیه که نتونه چشمهاشو باز کنه.
موقع غذا خوردن کلی بی تاب میشه و اگر سوار روروئک باشه هی اینور اونور میره و جیغ میکشه.
وقتی داره پوره میوه میخوره یا سوپ یا غذاهای ممنوعه!!! یک صدای مونوتون ریزی هم از خودش در میاره ـ مثل آب میوه گیری که وقتی روشنش می کنی صدا میده و بعد که میوه میندازی توش صداش تغییر میکنه!ـ و هر وقت هم که سیر بشه و یا دلش نخواد دیگه بخوره صدا قطع میشه و هی دست و پا میزنه.
از پوره میوه ها خیلی خوشش میاد. معمولا هم با هم مخلوط درست میکنم.
قبل از بیب دادن و پی پی یا به قول اینجایی ها کاکا! از حنجره اش یک صدای خاصی در میاورد که الان چهار ماه است همین صدا را در میاورد . خیلی با آرامش هم این شعر را می خواند!
در مورد تلویزیون دیدنش - هر چند که هیچ وقت دوست نداشتم این کار را بکنم ولی خب دست تنهایی است دیگر !- هم خیلی جالب است و همه برنامه هایش را نمی بیند و گلچین میکند. هر کدام را که دوست نداشته باشد شروع میکند به حرکت کردن ولی آنهایی را که دوست دارد با شوق و خنده می بیند. اصلا یک جوری دوستشان دارد.
علاقه زیادی به دیگر برنامه های تلویزیونی ندارد مگر اینکه تصاویر کلوزآپ باشد که خوب را از بد تشخیص بدهد و گریه کند. جالب است آدمهای بد من فیلم موجب گریه اش می شوند.
تحمل گرما را ندارد و وقتی گرما زده میشود شل میشود و دیگر سرحال نیست.
حرص میخورد و پاهایش را به هم حلقه میکند و محکم روی هم میکشد یا دستهایش را گره می کند. نمی دانم این کنترل یا لب تاب چه دارند که وقتی ازش میگیرمشان این بچه را اینقدر عصبی میکند ! می شود یک بچه بی اعصاب به تمام معنا!
در ضمن عاشق خمیر کردن کاغذ و روزنامه هم هست و شدیدا هم از اینکه اینها را از دهنش در بیاورم شاکی است. حالا میگی عجب مادری؟! خب حالا که دیگه کار به اینجا رسید من هم دیگه چیزی نمی نویسم! نه اینکه ناراحت شده باشم نه ولی آرزو دارم مثل مادر خودم یک مادر کامل بشوم و بچه ام مثلا کاغذ نخوره ولی خب دست تنهام و هزار و یک کار !
فعلا همین چیزها یادم میاد و الان هم ساعت سه و نیم صبحه .برم بخوابم که فردا روز از نو هر چند که کار مادری شبانه روزی و بدون مرخصیه!


| | محبت های شما (1)

12 تیر 89

امان از گرمای طاقت فرسا!

دیروز حالم بد بود از صبح گرما زده شده بودم.
صبح بعد از آنکه توی کارسیتم قرار داده شدم همه اش غر زدم . بعد از پنج دقیقه غر زدن٬پنج دقیقه هم گریه کردم. مادرم مجبور شد بیاید عقب پیش من بشیند. باز هم گریه کردم چون تخته پشتم همه از عرق خیس شده بود و حتی پوشکم را هم خیس کرده بود. مادرم بغلم کرد و لباسم را تکان داد. پدرم کولر را زیادتر کرد...
این از دیروز!
شب هم که خوابیدم از این گرمای طاقت فرسا کلافه بودم. نیم ساعت به نیم ساعت بیدار میشدم و شیر میخوردم و از شیشه آب میخوردم. یک جورهایی به زور دارند مرا وادار به خوردن شیشه می کنند و این مرا ناراحت میکند ولی دیشب از بس گرمم بود اصلا به این مساله فکر نکردم و هر قلپی که آب خنک میخوردم یک آخیش تهش بود و بعد غش میکردم از خوشی.
به گفته مادرم ساعت سه تا مادرم برود وضو بگیرد دیگر طاقتم طاق می شود .
بی صدا از روی تختم بلند شدم و دستم را روی دیوار تخت گذاشتم و چانه ام را روی آن تکیه دادم بلکه کسی مرا نجات دهد.
مادرم وضو که گرفت یک سری چرخاند توی اتاق که دید بله من بیدارم و منتظر.
کلی قربون صدقه ام رفت بغلم کرد و روی تختشان گذاشت.
تا ظهر هم تا توانستم تکان خوردم ولی بیدار نشدم. هوای خیلی خوبی بود و دیگر از گرما خبری نبود.

| | محبت های شما (0)

19 تیر 89

آخه کی می خواهید بفهمید من بزرگ شده ام؟!به نیاز های من رسیدگی کنید!

سه روز پیش بود که علمای خانه تصمیم گرفتند چون می توانم بایستم بساط تختم را بهم بریزند و مطابق کاتالوگ٬ تختم را تبدیل به پارک کنند و با یک تیر سه نشان بزنند:
تیرشان که همان تخت بود!
یکی از نشان ها یک پارک سیار بود که می توانستند با چرخهایش از این اتاق به اغصا نقاط خانه حملم کنند بی زحمت و من هم مشغول بازی با اسباب بازی هایم باشم و اگر یک در هزار خوابم برد که فبح المراد! همه چیز یک جا باشد جای خواب و بازی و توالت! فکر کن!
دومین نشان هم یک تخت امن بود که دیگر نمی توانستم از آن بیرون بیایم !
دو تیرشان را اینگونه به سنگ کوفتم!:
دستم را میگیرم به دیوار توری تخت - پارک و تا آنجا که میتوانم به سختی ولی پر تلاش چهار چنگولی خودم را ثابت نگه میدارم تا پاهایم را بیاورم لب دیوار . وقتی هم که زاویه مایلم به زمین تبدیل به زاویه قائمه شد دیگر دستهایم لبه تخت را لمس میکند و به قول معروف روی پاهای خودم می ایستم. هر هزار باری هم که مرا داخل پارکم می گذارند بلا درنگ این کار را انجام میدهم که بفهمد چقدر قدردانم! البته اگر به دادم نرسند دستهایم شل میشوند و واژگون میشوم و وقتی بخواهم دوباره روی پاهایم بایستم چون دستهایم قدرت اولیه را ندارند از صورتم هم استفاده می کنم که فشار بیاورم بلکه بشود . در این صورت سریعا از پارک خارج میشوم چون دماغم دفرمه و دستم قرمز می شود و حتی چشم هایم هم به توری میچسبد.
لازم به توضیح است که این حربه را وقتی به کار بردم که هنوز خنده پیروزی بر لبشان بود!
سومین نشان هم نخریدن تخت برای یک بچه هشت ماهه است .
برای این سومین نشان شدیدا مقاومت می کنند و من هم چون نمی خواهم بیشتر از این حالشان را بگیرم صبر پیشه کرده ام و سه شب است که کنارشان میخوابم . هر چند که از نظر امنیت جانی هیچ امنیتی ندارم! مخصوصا از جانب مادر مکرمه که شدیدا بد خواب هم هست.

| | محبت های شما (0)

...

دو روز است که با مهارتی زیاد از جایی که نشسته ام می چرخم و نقطه عکس جایی که نشسته بودم می نشینم .
برای درک بهتر در ذهنتان دو نفر آدم را روبروی هم نشسته فرض کنید حالا نفرات جایشان را با هم عوض کنند! این توضیح الکی را مادرم میدهد و فکر میکند این طوری بهتر میشود فهمید من چه کار کرده ام.
هر از گاهی هم هد میزنم که گمان می رود بخاطر این جام جهانی باشد.

| | محبت های شما (1)

24 تیر 89

دندان!

یک چیزکی در دهانم بوجود آمده.
این روزها همه فیس تو فیس من می شوند و هی خودشان را چپ و راست میکنند و در نهایت دهانم را وارسی میکنند و من هم با زبانم چیزک را قایم میکنم! هاه هاه

| | محبت های شما (1)

جوجه فکلی!

IMG_0002.jpg

| | محبت های شما (0)

جوجه گل به سر!

IMG_0068.jpg

| | محبت های شما (2)

28 تیر 89

دفاع شخصی

کسانی که میخوان حق منو زیر پا بزارن چون فکر می کنند من با حقوق خودم آشنا نیستم سخت در اشتباهند.
جمله بالا را برای مادرم نوشته ام و چرایی اش را در جمله پایین:
مادرم انگار که شرطی شده باشد بعد از هر تکه نانی که به من میدهد تا سق بزنم با این حال که تکه هایش را از دهنم خارج می کنم یک انگشتش را در دهان من فرو میکند و از راست به چپ یا از چپ به راست میگردد که ببیند چیزی در هان من باقی نمانده باشد. دیشب در جواب به این هتک حرمت!!! بنده گازشون گرفتم تا دیگه از این کارها نکنه!

| | محبت های شما (1)

30 تیر 89

فرنیک روز جشن دندونی

IMG_0144.jpg

| | محبت های شما (5)

4 مرداد 89

عشق صندلی ماشین!

خیلی توی عکس معلومه که من عاشق نشستن در کار سیت هستم٫ نه؟؟؟؟؟؟؟
IMG_0287.jpg

| | محبت های شما (3)

8 مرداد 89

به میمنت و مبارکی فرنیک دو دندانه شد!

امشب فرنیک دو دندانه شد و کلی مادرش را گاز گرفت.
دندون های تیز!
این دندان هم مثل قبلی توسط پدر کشف شد!

| | محبت های شما (1)