امان از گرمای طاقت فرسا! |
دیروز حالم بد بود از صبح گرما زده شده بودم.
صبح بعد از آنکه توی کارسیتم قرار داده شدم همه اش غر زدم . بعد از پنج دقیقه غر زدن٬پنج دقیقه هم گریه کردم. مادرم مجبور شد بیاید عقب پیش من بشیند. باز هم گریه کردم چون تخته پشتم همه از عرق خیس شده بود و حتی پوشکم را هم خیس کرده بود. مادرم بغلم کرد و لباسم را تکان داد. پدرم کولر را زیادتر کرد...
این از دیروز!
شب هم که خوابیدم از این گرمای طاقت فرسا کلافه بودم. نیم ساعت به نیم ساعت بیدار میشدم و شیر میخوردم و از شیشه آب میخوردم. یک جورهایی به زور دارند مرا وادار به خوردن شیشه می کنند و این مرا ناراحت میکند ولی دیشب از بس گرمم بود اصلا به این مساله فکر نکردم و هر قلپی که آب خنک میخوردم یک آخیش تهش بود و بعد غش میکردم از خوشی.
به گفته مادرم ساعت سه تا مادرم برود وضو بگیرد دیگر طاقتم طاق می شود .
بی صدا از روی تختم بلند شدم و دستم را روی دیوار تخت گذاشتم و چانه ام را روی آن تکیه دادم بلکه کسی مرا نجات دهد.
مادرم وضو که گرفت یک سری چرخاند توی اتاق که دید بله من بیدارم و منتظر.
کلی قربون صدقه ام رفت بغلم کرد و روی تختشان گذاشت.
تا ظهر هم تا توانستم تکان خوردم ولی بیدار نشدم. هوای خیلی خوبی بود و دیگر از گرما خبری نبود.
.jpg)

