دیگه یواش یواش همه جا به آتش کشیده میشود! |
در هر جایی که باشه میخواد یه پله بره بالاتر.
قشنگ هم یاد گرفته وقتی ایستاده ـ البته با کمک دستهاش - برای رفتن به سطح بالا خودشو خم کنه و بعد زانوشو بذاره روی سطح بالاتر و بعد هم خودشو بکشه.
کلا خیلی خیلی خطرناک شده.
امروز توی صندلی غذاش نشسته بود و منم کمربند صندلیشو نبسته بودم بعد دیدم داره شادمانی می کنه. سر که چرخاندم دیدم خانوم روی صندلیش ایستاده و خوشحالیش بی خود نیست.
بین خوردنی ها:
همه مزه ها را دوست نداره و اگر از چیزی خوشش نیاد اصلا نمی خوره
توی میوه ها انجیر را دوست نداشته
توی غذاها ماهی را دوست نداشته
میوه ها را ترجیح میده به بیسکوییت
نون را ترجیح میده به بیسکوییت
بیسکوییت را ترجیح میده به گرسنگی
سوپ را ترجیح میده به پوره سبزیجات
از غذای سفره هم شدیدا استقبال میکنه.
وقتی شیر میخوره براش اسم حیوانات را میگم و صداشونو براش در میارم. نتیجه: بچه از داشتن مادر ژانگولر با توانایی های متعدد خوشحال و شادمان میشه و حتی یک وقت هایی هم در دلش میگوید: آخی! مادرم بچه گی کن!خیلی خوبه برات!
یک چیز خیلی جالب که تا بحال ننوشتم در مورد عروسک های انگشتیه. وقتی فرنیک تقریبا پنج ماهه بود با این عروسک های انگشتی براش نقش بازی میکردم و صدا سازی می کردم. نکته جالبش اینجا بود که وقتی این کارو میکردم به حرکت لب های من و تکون های اون عروسک نگاه میکرد بعد این کار براش خیلی خوشحال کننده بود. نمی دونم به استعداد ژانگولری من پی برده بود یا داشت بهم می خندید!هر چی بود که کلی سرحال و خندون میشد.
دیروز از یو تیوب براش ده شلمرود را گذاشتم و کلی ذوق کرد.
خدایا شکرت که اینترنت هست تا مادرانی که مثل من حافظه ندارن بتونن برای بچه هاشون از وطن نوستالژی بسازن!
.jpg)


نظرات
بابک :
مامان با ذوقی داری
با حال هم تعریف میکنه ماجرا ها رو
بابک - September 5, 2010 4:19 PM
لیلیان :
کلی از تصور شادمانیت با ایستادن بر روی صندلی غذا ذوق کردم
لیلیان - September 6, 2010 8:05 AM