دیروز و پریروز٬ بی رمق بود و لاک پشتی حرکت میکرد. مریضی توان و امانش را گرفته بود. امروز بهتر شد. شروع کرد به جابجایی لوازم و بازیگوشی.
یکمی سماق خورد و قیافه اش جمع شد بعد چشمش برق زد و دوباره خورد. لیمو عمانی ها و رشته های کشک هم از دست او در امان نیستند.
یکمی بی ربط و یکمی با ربط نوشتم ولی اصل ماجرا این است که بدنم از مریضی و بی حالی اش دردناک شده بود و سرم سنگین. دو روز سخت که آه از نهاد من برآورد. واقعا کم آورده بودم.
| لینک نوشتم
| محبت های شما (0)
خوابهای شبانه اش بهتر شده است.
اینها را میگوید:
اُمی= مامان
اَبی = بابا
اَبَل = بغل
بده
چی شد؟
اُف
ما ( با تاکید روی میم و کشین آ) = به من توجه کنید ! کارتون دارم! اینکارو بکنید! اینو بدید!
تُب تُب = بفرمایید
حائِز = خداحافظ
بای
جیز
های = سلام
این
اوه نُ!
در درآوردن ظروف از ماشین ظرفشویی نهایت همکاری را انجام میدهد. اول ظروف طبقه پایین را دانه دانه در میاورد و وقتی تمام شد٬ سبد پایین را هل میدهد سر جایش و سپس روی در ماشین ظرفشویی می ایستد و لیوانها را از قفسه بالا میدهد. برای هر دانه هم میگوید تُب تُب! در نهایت هم در ماشین را می بندد!
گاهی اوقات هم سبد قاشق چنگال را به جای زنبیل با خود به اتاق می برد و بعد از مدتی بر می گرداند.
بعد از خرید هم می رود کنار در صندوق ماشین می ایستد تا در جابه جایی خریدها کمک کند. اگر چیزی که بدستش می دهیم سنگین باشد هی میگوید اوه اوه!
| لینک نوشتم
| محبت های شما (1)