کوچولویی با ذهنی ناشناخته |
دیروز دست به موهایش کشید و گفت مو. بعد آمد موهای من را کشید و گفت مو. گفتم برو موهای بابا را هم نشانش بده٬ نک پنجه و شادمان رفت و دست کشید به سر حنیف.
فکر می کنم آخرین باری که موهایش را به او شناساندم تقریبا یک سال پیش بود.
.jpg)

