امشب کومپولی خانوم نازنین انگور میل کرده اند و هندوانه!
خدا فردا را به خیر بگذرونه!
| لینک نوشتم
| محبت های شما (2)
مثل بنز انار میخورد.
اولش خیلی خرمالو دوست داشت ولی کم کم منصرف شد.
چیه٬این چیه٬ کیه٬ جوجه٬جوجو٬ مامانی٬ بابایی ٬ دایی٬دالی و یک سری چیزهایی می گوید که نمی دانم چیست ولی تکرار میشود. البته از بچه ای که تلویزیون را به زبان فرانسوی و انگلیسی می بیند و مادر و پدرش فارسی حرف می زنند و زبان منطقه هلندی است آيا واقعا توقع می رود که زود حرف بزند؟ من که بعید میدانم! ولی میدانم که زبانش که باز شود بیچاره میشویم از بس که پر حرف است( بیچاره خوب!!!)
چهار دست و پا ٬با سرعت میرود. دو دستش را میگیرم که مادری کرده باشم و یواش تاتی تاتی کند ولی لنگ هایش شلنگ تخته می اندازند. یک چیز هم روی زمین باشد می خواهد پایش را به آن برساند و یا شوتش کند یا لهش کند. البته اگر فقط یکی از دستانش را بگیرم راه می آيد ولی زود خسته میشود. فعلا عجله ای ندارم که راه برود که همین الان هم لای دست و پاست و در کابینت ها را هم باز میکند و نایلون آشغال را هم هی از سطل بلند می کند. پس عجله ای نیست که نایلون آشغال ها به اتاق برده شود یا هی در ماشین ظرفشویی باز و بسته شود یا زودتر بروم برای حبوبات ظرف پلاستیکی بخرم که هی نشکنند.
ولی خب باز مادر درونم و البته مادرم دوست دارد که زودتر حرف بزند و راه بیوفتد :)
| لینک نوشتم
| محبت های شما (1)